رفته... هنوز هم نفسم جا نیامده ست
عشقِ کنارِ وصل، به ماها نیامده ست
معشوق، آنچنان که تویی دیده روزگار
عاشق چو من هنوز به دنیا نیامده ست
صد بار وعده کرد که زمان آینده ببینمش
صد سال پیر گشتم و روز بعد نیامده ست
یک عمر زخم بر جگرم بود و سوختم
یکبار هم برای تماشا نیامده ست
ای مرگ جام زهر بیاور که خسته ایم
امشب طبیب ما به مداوا نیامده ست
دلخوش به آنم از سر خاکم گذر کند
گیرم برای فاتحه ی ما نیامده ست
برچسب:
نویسنده: یاسین محمودی