تارا
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 23:00
رفته... هنوز هم نفسم جا نیامده ستعشقِ کنارِ وصل، به ماها نیامده ستمعشوق، آنچنان که تویی دیده روزگارعاشق چو من هنوز به دنیا نیامده ست صد بار وعده کرد که زمان آینده ببینمشصد سال پیر گشتم و روز بعد نیامده ستیک عمر زخم بر جگرم بود و سوختمیکبار هم برای تماشا نیامده ستای مرگ جام زهر بیاور که خسته ایمامشب ...
زندگی
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 23:00
زندگی تازمانی که رسیدن به تو امڪان داردزندگی درد قشنگیست که جریان داردزندگی درد قشنگیست،بجز شب هایشکه بدون تو فقط خواب پریشان داردیک نفر نیست تو را قسمت من گرداند؟کار خیر است گر این شهر مسلمان داردخواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کندخواب دیدم که تو رفتی،بدنم جان دارد!شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم ولیمن...
فاصله
-
تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 11:39
اینجامیان آدم ها فاصله بیدادمیکند، گریه که میکنی صدایت رافقط همان دیواری میشنودکه به آن تکیه داده ای.....فریادهم که بکشی درصدای جیرجیرک های شهرگم میشود.....وراهی نیست جزاینکه سکوت کنی وبغض هایت رابرای همیشه درگلویت به خاک بسپاری....اینجاهمه ناشنوامیشوندوقتی که فقط کمی دلت گرفته باشد....Adblock test ...
دیدار
-
تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 11:39
عمری گذشت و عشق تو از یاد من نرفت؛ دل، همزبانی از غم تو خوبتر نداشتاین درد جانگداز زمن روی برنتافت، وین رنج دلنواز زمن دست برنداشتتنها و نامراد در این سالهای سخت، من بودم و نوای دل بینوای مندردا که بعد از آن همه امید و اشتیاق، دیر آشنا دل تو، نشد آشنای مناز یاد تو کجا بگریزم که بیگمان، تا وقت مرگ دس...
برکه
-
تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 11:39
برگ ها از شاخه می افتاد،من ، تنهایِ تنها، راه می رفتمدر کنارِ برکه ای،پوشیده ازباران برگشاید این افسوس را، با باد می گفتم:ــ آه، این آینه رااین برگ های خشک، پوشانده است.آن صفا،آن روشناییدر غبار تیرگی مانده ستتاکجا مهرِ بهاران،پرده از رخسار این آیینه برداردچهرهء او را به دست نور بسپارد...*روزهای زندگ...
داستانک زیبای آرام و آتوسا
-
تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 4:27
۱۷ سالم بود . تا این سن جرات حرف زدن و هم صحبت شدن با هیچ دختری رو نداشتم ، بحث ترس از اونا نبود بحث خجالت کشیدن و یه جورایی معذب بودن بود . تو مهمونی هایی که دخترا بودن کلا یا سرم پایین بود یا اصلا نمیرفتم . کلا بگم تا ۱۷ سالگی دختر ندیده بودم . و اصلا نه همبازیشون شده بودم و نه از روحیات و خواسته ...
فرض کنید که . . .
-
تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 4:27
اولین بار که کلمه ی فرض را یاد گرفتم اول ابتدایی بود ، خانم معلم مان می گفت فرض کنید دو تا سیب دارید ، یکی اش را میخورید ، حالا چندتا سیب باقی مانده ؟ آنقدر این کلمه برایم نامانوس و عجیب بود که نمیدانی، فرض؟ فرض بگیرم که دو تا سیب دارم ؟ چطور فرض بگیرم؟ فرض را از کجا باید بگیرم؟یکبار از خانوم معلم م...
بخون تا اشکت در بیاد
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 17:26
شب سردی بود ….پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشتو انعام میگرفت …پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه …رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیدهداخ
نــــــفرتـــــــ
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 17:26
بـــرای تنـــوع هـــم کـــه شـــده . . . یــه بــار ” آدم ” بـــاش . . . ************** جدایی از تو آنقدرها هم تلخ نبود ! گــَس بود ! باید صــبر کرد تا مزه اش از دهن برود . . . ************* آهای دوست من ؛ سگ ولگرد , هر عابری را چند قدم بدرقه می کند…! ************* ﺍﮔـﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻴﮑﻨﻢ
عادت میکنم
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 17:26
هی بگذﺍﺭ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺁﺧﺮﺵ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻗﯿﺪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ. ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﮐﻢ – ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻢ – ﻏﺼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺭﻭﺩ. ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﻧﻪ، ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ. ﺑﻌﺪﺵ ﻻﺑﺪ ﻃﺒﻖ ﻧﻈﺮ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﯿﺮﺳ
مرد میلیاردر
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 17:26
مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت:ـ از میون شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشه، یه آدم پولدار و موفق؟همه دست بلند کردند! مرد میلیاردر لبخندی زد و حرفاشو شروع کرد:.ـ با سه تا از رفیق های دوره تحصیل، یه شرکت پشتیبانی راه انداختیم و افتادیم توی کار. اما هنوز یه سا
دخترک و گردنبند یاقوت
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 17:26
دختر خردسالی وارد یک مغازه جواهر فروشی شد و به گردن بند یاقوت نشانی که در پشت ویترین بود اشاره کرد و به صاحب مغازه گفت: «این گردن بند را برای خواهر بزرگم می خواهم. ممکن است آن را به زیباترین شکل ممکن بسته بندی کنید؟»صاحب مغازه با کمی تردید به دخترک نگاهی کرده و پرسید: «چقدر پول همراه خود داری؟».دختر
شخصی که فقط یک روز زندگی کرد
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 17:26
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به
تقدیم به یار قدیمی
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 17:26
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونمتا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و
امشب
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 17:26
امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند ... چشمانم بس که باریده دیگر حتی تحمل نور مهتاب را ندارد ... آخ که چقدر تنهایم ... دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته شده است ... رو به روی آینه نشسته ام آیا این منم ؟ شکسته .... پیر تنها.... تو با من چه کردی ؟ شاید این آخری
شیشه زندگی
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 17:26
ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺑﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻼﺱ ﺩﺭﺱ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎﺭ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻼﺱ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﯾﮏ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﭘﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺁﻥ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﺗﻮﭖ ﮔﻠﻒ ﮐﺮﺩ. ﺳﭙﺲ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﻇﺮﻑ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ؟ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ. .ﺳ
بی وفایی و ناسپاسی
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 17:26
بعد از فوت پدرم زندگی روی خوش به ما نشون نداد و هر روز وضع ما بد ترمی شد. تا جایی که خونه و مغازه رو هم مجبور شدیم بفروشیم تا جواب طلب کارها رو بدیم و از روی اجبار در یک خانه کوچک مستاجر شدیم.برای من که تازه از خدمت سربازی اومده بودم رویارویی با این وضعیت بسیار مشکل بود ولی چاره ای نبود باید با شرای